جهان امروز نه صرفاً با تداوم بحرانها، بلکه با دگرگونی در کیفیت نظم بینالملل مواجه است. آنچه در حال شکلگیری است، یک «دوره گذار» متعارف نیست، بلکه لحظهای تاریخی است که در آن منطقهای مسلط کنش، ابزارهای اعمال قدرت، و معیارهای بقا، بهطور همزمان در حال بازتعریفاند. ظهور و بروز ترامپیسم بهعنوان نیرویی سازماندهنده در سیاست جهانی، بیش از آنکه یک رخداد سیاسی مقطعی تلقی شود، نشانه تثبیت الگویی نوین از حکمرانی بینالمللی است؛ الگویی که در آن اجبار اقتصادی، فشار فناورانه، و معاملهمحوری عریان به هسته تصمیمسازی تبدیل شدهاند. در این چارچوب، نظم بینالملل بهسمت نوعی همتنظیمی و مدیریت مشترک رقابت میان قدرتهای بزرگ حرکت میکند؛ نظمی که نه بر اجماع هنجاری، بلکه بر توافقهای موردی، موازنههای شکننده و مهار حداقلی تعارضها استوار است. با این حال، ویژگی متمایز این نظم نوظهور آن است که برخلاف کنسرتهای تاریخی، میدان اصلی رقابت آن، صرفاً نظامی یا امنیتی نیست، بلکه ژئواکونومیک است. زنجیرههای تأمین، فناوریهای راهبردی، زیرساختهای مالی، بازارها، و شبکههای لجستیکی به ابزارهای اصلی اعمال قدرت بدل شدهاند. بهاینترتیب، ژئوپلیتیک معاصر بیش از هر زمان در دل اقتصاد، فناوری و شبکههای فراملی جریان دارد.
یکی از پیامدهای بنیادین این تحول، دگرگونی معنای صلح و ثبات در سیاست جهانی است. صلح بهتدریج از یک هدف هنجاری به یک دارایی قابل مبادله تبدیل میشود؛ فرآیندهای صلح، آتشبسها و ترتیبات منطقهای اغلب در قالب قراردادهای اقتصادی، پروژههای بازسازی و سازوکارهای سودآور بازتعریف میشوند. همزمان، مداخلهگری نظامی با هزینههای سیاسی کمتر و مصونیتهای عملی بیشتر همراه شده و نوعی دیپلماسی شبکهای، شخصیمحور و غیرنهادی در حال گسترش است که مرز میان منافع عمومی و خصوصی را بیش از پیش تیره میکند.
سال ۲۰۲۶ را باید سال آزمون سازگاری راهبردی بازیگران دانست. در این سال، مسئله محوری برای دولتها صرفاً افزایش قدرت نیست، بلکه توانایی بازتنظیم خود در برابر محیطی است که خشونت در آن عادیسازی شده، اجبار اقتصادی مشروعیت یافته و تحولات فناورانه، مرزهای سنتی بازدارندگی را بهطور جدی مخدوش کردهاند. برخی بازیگران میکوشند از این سیالیت برای خلق اهرمهای نفوذ جدید بهره ببرند؛ برخی دیگر تمرکز خود را بر مقاومسازی در برابر فشارهای بیرونی نهادهاند؛ و در مقابل، گروهی از دولتها به دلیل محدودیتهای ساختاری، شکافهای داخلی یا وابستگیهای انباشته، بیش از پیش در معرض فرسایش و انفعال قرار گرفتهاند.
در چنین فضایی، سیاست جهانی دیگر بهسادگی در قالب دوگانههای کلاسیک قابل توضیح نیست. در کنار قدرتهای بزرگ، بازیگرانی ظهور کردهاند که با عملگرایی بیپرده، انعطافپذیری بالا، و منطق معاملهمحور میکوشند از رقابتهای امپریالیستی، تجاریشدن سیاست، و شکافهای نهادی به سود خود بهرهبرداری کنند. همزمان، نیروهایی نیز حضور دارند که یا در برابر این منطق مسلط مقاومت میکنند، یا در تلاشاند فضاهایی بدیل ـ هرچند محدود و شکننده ـ ایجاد نمایند. در مقابل، دولتهایی نیز هستند که در این گذار، فاقد روایت راهبردی منسجماند و بیش از آنکه کنشگر باشند، به بازیگرانی واکنشمحور بدل شدهاند.